تبلیغات
انجمن نجات استان سمنان - بهمن عظیمی : خاطراتی از توطئه ۱۹ فروردین مریم رجوی و مسعود رجوی در آشرف ـ عراق

بهمن عظیمی : خاطراتی از توطئه ۱۹ فروردین مریم رجوی و مسعود رجوی در آشرف ـ عراق

تاریخ:دوشنبه 20 فروردین 1397-07:29 ق.ظ

بهمن عظیمی : خاطراتی از توطئه ۱۹ فروردین مریم رجوی و مسعود رجوی در آشرف ـ عراق

بمانید و جان بدهید تا ما درامان باشیم و امپراطوری خودمان را داشته باشیم

باسلام من بهمن اعظمی هستم که به مدت ۲۷ سال درسازمان مخوف رجوی بودم. در اینجا میخواهم بخشی ازدیده های خودم را ازان واقع شوم عنوان کنم. 
درست یادم میاد که قبل از حمله یک ترسی دروجود همه ما بود چون میدانستیم که سازمان دنبال این است که یک کشتار بزرگ راه بندازه و حتی در بین ما زمزمه هایی بود که مسعود رجوی با دخالت در امورات عراق میخواهد دست به یک کشتار بزرگ درون تشکیلاتی بزنه و اهدافش این بودکه به این طریق بخشی از نفراتی که معترض او بودند و اورا مسئول شکست خطوط سیاسی میدیدند، را ازبین ببره.

چون قبل ازاین حوادث شب نامه های برعلیه مسعود رجوی و حتی شعارنویسی درسطح مقر اشرف شروع شده بود و علنا به مسعودرجوی فحش و ناسزا میدادند وحرمتی برای این ملعون نمانده بود.

چند روز قبل حرکات نیروهای عراقی اطراف ما زیاد شده بود و برای ما دایما نشست میگذاشتند  که باید جلوی نیروهای عراقی را گرفت و نباید بزاریم بیایند داخل و ما را تحریک میکردند و عنوان میکردند که عراق قصد داره تمام اشرف را با خاک یکسان کند  و مسولین سازمان قصد داشتن که مارا تحریک کنند تا به اهداف به خودشان برسند.

سازمان مجاهدین نیاز به خون ریختن داشت چون پایه های سازمان همش روی خون است و به این طریق میخواهد با خون و جان نفرات بازی کند و همین نیت کثیفش را در ۱۹ فرودین پیاده کرد.

صبح ۱۹ فروردین من که مسولیت پشتیانی را داشتم ، لیلا نامی که فرمانده قرارگاه بود من را صدا زد و گفت باید پشتیبانی  خوبی بکنی و کاری به کسی نداشته باش که انجا فهمیدم روز مرگ و یک کشتار بزرگ پیش روی خودمان است و من سوار ماشین شدم رفتم خیابان ۱۰۰ و همان احرار قدیم خودمان که صدای شلیک های متعددی را شنیدم و وقتی نگاه به نفرات میکردم همه برایشان محرز شده بود که به کام مرگ میروند و همه ناراحت بودند و یک بغض سنگینی در گلوی همه بود و وقتی به خیابان ۱۰۰ رسیدم یکی ازمسولین امد پیش من و گفت میخواهم بری و کمک امداد کنی چون من امدادگری آموزش دیده بودم و بلد بودم ولی انچه درد آور بود این بود که از بلندگو شنیدم که زهره اخباری بارها میگفت که عقب نکشید وجلوی نیروهای عراقی باشید و حتی اگر کشته شدید مهم نیست ولی عقب نیایید که در کنار آن مژگان پارسایی و صدیقه حسینی ام بودند که هر کدام از آنها بلندگوهای دستی داشتند و مکررا میگفتند بمانید و کشته شوید این پیام مسعود رجوی است که عقب نکشید و وقتی نیروهای عراقی را دیدم و صدای شلیک را شنیدم دیدم که صدیقه و مژگان پارسایی با زهره اخیانی با لندکروز سفید پا به فرار گذاشتند و حتی شنیدم که دربلندگو میگفتند فرار نکیند اینها همه مشقی هستند.

ولی انچه درد اور بود این است که قبل از این واقعه یک تیم ازنفرات در مقر های مختلف گم وگور شده بودند و شایعات این بود که سازمان مجاهدین قصد داره نیروهای عراقی را خلع سلاح کند و آنها را تحریک کنند که به روی نفرات شلیک کنند وحتی شنده شده بودکه ادوات زرهی و کلی سلاح این نفرات غنیمت گرفته بودند و صحنه کلا مشخص بود که مسعود رجوی قصد داره نیروهای عراقی را تحریک کند.

در یک چشم به هم زدن دیدم که تمامی فرمانده هان از صحنه فرار کردند و هیچ کس انجا نمانده بود و  تنها اعضا و نفرات لایه های جدید سازمان بودند.
وقتی من نفرات زخمی را میبردم امداد دیدم که امداد شده پناهگاه مسولین سازمان مجاهدین که ازصحنه فرار کرده بودند و شنیدم که مسولی میگفت به این زخمی ها رسیدگی نکنید اینها دست اخر رفتنی هستند و بروید در خیابان ۱۰۰٫

من که قصد کمک به زخمی ها را داشتم به من دستور دادند که به آنها رسیدگی نکینم چون خط سازمان  این است و گفتن مجاهد است و اخر کارش شهید شدن است.

من بغض گلویم را گرفت و نمیدانستم چکار کنم از طرفی میگویند خون بدید.  خط و پیام مسعود رجوی است و از طرفی میگفتند سازمان همیشه قیمت از بالا میدهد ولی وقتی روزش بود  درصحنه اصلی یک نفر از بالا نبود و فهمیدم که جان نفرات ارزش برگ خشکی را نداره.

برگشتم که زخمی بیارم چشمم خورد به یک اکیپ دختر جوانی که شاید عمر تشکیلاتی انها کمتر از یک سال تا پنچ سال بود . آنها فرزندان اعضای قدیمی مجاهدین بودند که در سازمان متولد شده بودند و در اروپا بودند و تجربه صحنه و حتی صدای یک شلیک را نشنیده بودند و تجربه نکرده بودند ولی انها را جلوی خط دربرابرنیروهای عراقی گذاشته بودند و فرمانده انها مدام میگفت بمانید و جمع شوید وخیلی ازانها ازترس گریه میکردند و فرمانده انها میگفت جمع بشوید و شما مجاهد هستید وباید شهید بشوید ونگزارید نیروهای عراقی بیایند داخل . بی اختیار زدم کنار و گریه کردم و نمیدانستم چطورباید برای خودم این واقعه را شرح بدهم و هضم ان برایم سنگین بود دخترانی که امید و ارزو داشتند به فرمان یک پیام میبایستی که خون خودشان را برای مسعودرجوی بدهند.

هیچ فرمانده ای درصحنه نبود هیچ مسول سازمانی درصحنه نبود و همه انها در امداد و یا بیمارستان اشرف پناه گرفته و فرار کرده بودند و از انجا خط میداند که برید و به زخمی ها میگفتند بلند شید برید صحنه مجاهدت شما است.

میخواستم به بهروز ثابت که ازناحیه پا تیرخورده بود کمک کنم که گفتند نمی خواد دست بهش بزنی و خون خونم را میخورد که برگشتم داخل صحنه.

انچه من درک کردم این بود که تحریکات سازمان باعث این واقعه بود البته ازگناه نیروهای عراقی درنمی گذرم وانها هم مقصر بودند. برگشتم به صحنه که کمک دختری کنم که خودم نیز از چند ناحیه تیرخوردم و امدم بیمارستان اشرف.

نالان میگفتم خدایا این همه فدا و صداقت که مسولین سازمان دم از ان میزدند چی شد؟

پس مفهوم قیمت دادن از بالای سازمان این بود که خون را ما بدهیم که امپراطوری مسعودرجوی پایدار باشد.

ما میبایستی خون می دادیم تا مسعود رجوی بیزینس خودش را ادامه بدهد و از این خونها تبلیغ کنه برای اربابان خودش.

من انجا فهمیدم که نیروهای عراقی به دولت امریکا وحتی کمیساریا و سازمان اطلاع داده بود که قصد داره بخشی اززمین های شمالی مقر اشرف را بگیره ولی مسولین سازمان بما گفته بودند که عراق قصد داره تمام اشرف را بگیره

۱۹ فروردین بزرگترین کشتاری بود که توسط مسعود رجوی طراحی شده بود چون دولت عراق رسما اعلام کرده بود که قصد کشتار نداره ولی تیم هایی که مسعود رجوی تشکیل داده بود باعث این واقعه شده بود.

بهمن اعظمی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo